دوباره در سرم فکر سفر دارم

هوای سرزمین های دگر دارم

من از بیهوده ماندن خسته ام خسته

هوای رفتن و رفتن به سر دارم

همیشه یک جا موندن خستگی داره

 همش یک قصه رو خوندن خستگی داره

همش یک آرزو رو این ور اون ور

به دنبالت کشوندن خستگی داره

دیگه از شور هر گریه نمیگریم

دیگه با شوق هر خنده نمی خندم

میرم همراه کولی های آواره

به این جا به اون جا دل نمیبندم

من از موندن دیگه هیچی نمیدونم

من آواز قدیمم رو نمیخونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:51  توسط محمدحسین  |