تا کی باید همین طوربایستم سرِ بزرگراه دنیا و هی دنبال راهی باشم برای رسیدن به یه جا که نمی دونم کجاست؟ تا کی باید هر شب از بی خوابی دنده به دنده بشم و صبح خودمو قی کنم توی چاه؟

می دونی خدا جون راستش یه طورایی کم آوردم... هرچقدر مرور می کنم خودمو می بینم همیشه سوار باد بودم... هر طور خواسته رقصیدم پا به پاش... اما راستیاتش دیگه حال ندارم... حتا رقصم نمیاد...

انگار باید مثل همون باد دربه در بمونم... از این کوچه بزنم به اون کوچه به این امید که شاید سر پیچ یه کوچه ای حضرت عزرائیل رو ملاقات کنم و تمام...

هرچی فکر می کنم به دلیل ِ بودنم کمتر می فهمم... من دلیلی برای موندن ندارم تو حتمن دلیلی داری برای نگه داشتنم... پس یه طوری حرف بزن منم بفهمم دیگه...

کمک کن پیدا کنم راهمو... من از این بی راهه ها می ترسم.... از این سرگردونی نجاتم بده... من خواستم اما نشده که راهمو پیدا کنم... عقلم کار نمی کنه دیگه... بهانه نمیارم به خودت قسم... این شبا و روزا شاهدی که یه بخش مهمی از فکرام تو بودی... من سرگیجه گرفتم... نجاتم می دی نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:32  توسط محمدحسین  |