|
|
|
|
|
در تاریکی شب قدم میزنم و به چیزهایی فکر میکنم که وصف آن برام دشوار است به شب هایی که چگونه روز میشوند به قدم زدن های شبانه در تاریکی چه شب هایی رو که جدا از تو سیر کردم به شب هایی که نفهمیدم کجاها رفتم با این ذهن خسته و داغون به یاد اون هیاهوی گذشته که میافتم دلم میگیره و باز هم میخوام راه برم و فکر کنم که چی شد یکدفعه اینجوری شد وای...وای...چه زود صبح شد باز من نفهمیدم که چگونه اون شب به روز تبدیل شد عجب صبحی است باز هم تنها هستم تنها...تنها...تنها... کنار بلوک های سیمانی که میشینم یاد شور 9 ماه پیش خودم میافتم دلم میخواد مثل 9 ماه پیش شاد...شاد...باشم اما نمیدونم چرا نمیتونم هر چی تلاش میکنم که از غم فاصله بگیرم نمیتونم نمیدونم چرا نمیشه شاید صفحه ذهن ضمیرم درگیر است نمیدانم..... دنبال رهایی میگردم از این پریشانی... عجب وصفی دارد این پریشانی من عجب شوری داشت اون شادی من... دوست دارم ساعت ها در تاریکی شب راه برم و به هیچی فکر نکنم به هیچی که نه به هیچی فکر نکنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۸۹ساعت 13:28 توسط محمدحسین
|
|
||