گفت: هيچ نگاه كرده اي به خودت كه اين روزها چقدر تلخ...

نگاه نكرده بودم

گفت: حرف بزن چرا باز سكوت...

حرف نزده بودم...

گفت: نگذار برود زندگي ات به سمت اين همه تلخي...

گذاشته بودم..

گفت: قدر خودت را نمي داني...

ندانسته بودم..

گفت برگرد...

برگرد

برگرد...

به خودت...

گفت و گفت و گفت...

*********

خودش نبود... مي دانم صداي تو بود از حنجره ي كسي ديگر! صدايي كه آينه اي شد تمام زنگارهايم را...

حالا

نگاه مي كنم به خودم...

سعي مي كنم قدر خودم را بدانم...

و برگردم به خويشتنِ خويشم و آن عهد...

كمك كن گشوده شود عقده هاي دل و زبانم ...

نگذار كور بميرم و كور محشور شوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ساعت 15:1  توسط محمدحسین  |