چندوقتیست هرشب خود را به دست ثانیه ها می دهم و با صدای موزون تیک تاک ساعت نظاره گر گذر عمر هستم، شب ها را تا دیرگاه درکش و قوس افکارم غوطه ور، و تا سپیده ی سحر بیدارم، انگار کم کم به شب زنده داری عادت کرده ام و بهتر می توانم صدای نفسهایم را که در روز مجالی برای شنیدنش نیست بشنوم. گاهی فراموش میکنم من هم زنده ام، آنقدر شلوغی ذهن و آنقدر مشغله ی کاری و افکار گوناگون به سراغم می آید و ناجوانمردانه چینی تنهایی ام را در هم می شکند که ناخودآگاه به همه کس و همه چیز بدبین میشوم. بدبین که نه، حس غریبی ست که آرامش را جستجو می کند
+ نوشته شده در  یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:53  توسط محمدحسین  |