لحظه ها چه زود می میرند!روزها چه زود فرسوده می شوند!خاطراتم چه زود پیر و شکسته و رنجور می شود!

امروز بوی تمام گذشته در خلوتم پیچید،بویی کهنه و دلگیر

میان خاطرات پنهان ذهنم قدم می زنم،برگ های خط خورده را ورق زدم،برگ های زرد کاهی بوی دیگری می داد از جنس دیگری بود،شبیه من نبود:شبیه سال های دور،شبیه خنده های خشک شده،شبیه تمام گذشته ام!

روزهایی که روزگاری چقدر دوستش داشتم و حالا...

حالا سهم من از آن تنها بغض ترک خورده ای ست !

میان من و آن دنیا حالا حصاری دیواری چینه ای کوتاه یا بلند کشیده شده است اما گاه که سرک می کشم به آن دنیای کوچک پرتاب می شوم؛دنیایی کوچک شبیه قصه های کودکی...

تمام آدم های آن دنیا،تمام قهرمان های کوچکش تمام عطرهای آن ،همه و همه در ذهنم و قلبم پراکنده می شود

حالا اما تمام یادهای آن روزها به تیرگی بدل شده است

حالا هم مثل همیشه رویاهای آخر قصه خواب و خیالی ست

حالا" آه آنقدر بزرگم که یارای کوچک شدن با من نیست"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:51  توسط محمدحسین  |