دیوار های زخمی که از کهنگی چاک چاک شده اند و سقف خانه همیشه در باران
چکه میکند و خانه ای در خارج شهر با نمای گلی که بوی کاه و گل میدهد و
همان اتاق با پنجره ابی و یک پرنده در قفس .....
و ... من هنوز منتظرم که کسی در خانه را بزند اما جز باد و باران و سیاهی
شب با صدای گرگ کسی نیست ، میترسم شاید برای همیشه قالب خالی خانه پر
نشود و پرنده ازاد نشود ... در چوبی و همان قلم و کاعذ که همیشه روی میز
بود ....
و من .. سایه یک ادم که شب در حرکت و روحی سوار با تنی لاجور که گوی هیچ
وقت زاده نشده .. لیوانی پر اب و تخت خوابی که همیشه خالی است و کاعذ های
پاره که روزی نوشته شده ....
و ... و .... نه اینبار تو که همیشه منتظرم هستم که از پنجره ابی قلبم
داخل شوی و خون های خسته قلبم را به جریان در اوری .. سال هاست که تصویر
ذهنی تور بر دیوار مینگارم اما حیف که باران گل ها را میشوید و تو ارام
ارام پاک میشوی ...
صدای خسته من که الان سال هاست که خاموش شده روی تن لخت دیوار ها مثل
شلاق نواخته میشود و تو هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰ساعت 8:59  توسط محمدحسین  |