از خودم خسته‌شده‌ام
از اعتيادم به خيابافي‌هاي بي‌موقع، روياهاي بي‌سر و ته ، آرزوهايي كه ديگر زمان دست‌يافتن به آنها گذشته
از اينكه وقتي تلاش مي‌كنم به تمام اين روياها غلبه كنم سرم، تنم و تمام وجودم را تفكرات منفي و اوهام بَد پُر مي‌كنند
پس ناگزير دوباره در صندوقچه رويا و قصه را باز مي‌كنم و ...
اين تفكرات گاهي احساس گناه رو در من بيدار مي‌كنه، بيدار كه نه چون هميشه اين حس در من هست پس ميگم اين حس اين موقع‌ها در من فرياد مي‌زند: هيهات اي تو كه چه نشسته‌اي كه خواسته و ناخواسته داري خيانت مي‌كني و  واي بر تو و ...
نميدونم
شايد دليل اين موضوع نرسيدن به ايده‌آلها باشه و حتي اگه چيزي كه بهش رسيديم بالاتر از ايده‌‌آلِ مورد نظر باشد بازهم خلأ آنچه در ذهن تصور ‌مي‌كرديم حس ميشه
از اونجائيكه من از اون آدمهايي هستم تا به چيزي نرسيدم له‌له مي‌زنم و وقتي رسيدم بي‌خيال ميشم و سوت زنان از كنارش رد ميشم
و آخرهمه‌ي اينها ختم ميشه به اينكه خودم را با جمله دوست داشتن از عشق برتر است مشغول مي‌دارم!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:53  توسط محمدحسین  |