|
|
|
|
|
امروز اون ثانیه هایی که توی اون ساعت قرمز روی دیوار دارن می رن دیگه منو صدا نمی کنن.پس کی نوبت من می رسه.".هر چی ازش میپرسم نمی خواد چیزی بگه .پاک منو یادش رفته.شایدم بیقراری های اون، خیلی بیشتر از اون چیزایی بود که خودش هم نمی دونسته ،دیگه با این ثانییه ها کاری ندارم.زندگی بدون اون هم جور دیگه ای می تونه باشه. من دیگه خستم و انگار.... این خستگی رو اون دیگه نمی بینه."" منم مثل اون دقیقه هایی که داره از اونا عبور می کنه فراموش شدم.دیگه می دونم برای این فراموشی کاری از اون بر نمی یاد......دیگه نمیخوام به یادش بیاد....اون همون طوری که دقیقه هاو لحظه ها رو از یاد برد،منم از یاد برده،ولی می تونه این فراموشی هم قشنگ باشه، چون دیگه منو یادش نیست... پس یه ساعت دیگه می خرم ، با یه،ثانییه نو،تا شاید با اون ثانییه نو، بتونم دوباره شروع کنم، با یه ثانییه جدیدتر..! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:2 توسط محمدحسین
|
|
||