|
|
|
|
|
فکرش رابکن، یک تابستان با یکی، یک پاییز، یک زمستان، یک بهار... محرم شب و روزش می شوی. قول وقرار می گذارید و... اما یک باره راهش را کج می کند. بی هیچ توضیحی و تو مات می شوی. مثل صحنه ی شطرنج. هرچه فکر میکنی، با خودت کلنجار میروی، نمی فهمی چرا. نمیدانی چرا لایق این رفتارشده ای. گیج می شوی. کجای کارت اشتباه بود؟ نمی دانی. دوباره در گوشه و کنار برایت از عشق می گوید. بی آنکه خودی نشان دهد. فکر می کنی دروغ هم می گوید. آماده ی طوفان شده ای که او، با اولین نسیم می گریزد. تو را با طوفان تنها می گذارد. نمی دانی چه فکری می کند، اما با هیچ منطقی نمی توانی ببخشی اش. می گویی او را بخشیدی، اما شکسته های دلت نمی گذارند. دلت می گیرد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ساعت 0:39 توسط محمدحسین
|
|
||