يک تبسم زيرکانه يک عروسک بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم

و تو اين کار را کردي چقدر ساده عاشقت شدم...

مثل قصه کودکانه توشدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده

عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردي...

گفتم بمان پري قصه ها که من بي تو ميميرم خنديدي و گفتي بازي بود

 گفتم بازي زيبايي بود بيابازي کنيم

 گفتي من کودک نيستم بزرگ شده ام بازي نمي کنم

 گفتم مگر بزرگترهابازي نمي کنند؟

گفتي بازي نه زندگي مي کنند

گفتم پس بيا زندگي کنيم مثل بازي

 گفتي زندگي بازي نيست

 گفتم پس با عشق تو چه کنم؟

گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵ساعت 9:52  توسط محمدحسین  |